خرید بک لینک
Coming back ‍♀️ سلام سلاااامخوبین؟حال و احوال؟نمی‌دونم چند وقته نیستم،فقط می‌دونم که خیلی وقته نیستم.چرا نبودم؟یکی اینکه به یاد جوونیام خواستم کنکور بدم و فهمیدم از جوونیام هم ظاهراً خیلی گذشتهو خیلی مطالب که چشم بسته جوابشونو رو از بر بودم رو مفصل یادم رفته بود.دو اینکه می‌خوندم وبا رو ولی حال نوشتن و جواب دادن نداشتم.یه جورایی از جواب دادن ای دلسوزانه و ایگنور شدن خسته شده بودم.ترجیح دادم یه مدتی فقط نظاره گر باشم.چه اتفاقایی تو این بازه زمانی افتاد؟یک عزیز دیگر از خانواده فوت کرد و یک جو

برچسب: نویسنده: آرمان جلالی تاريخ: دوشنبه 20 مهر 1405 ساعت: 16:13

روز آینده،یکی از روزهای خوش یمن خدا همیشه این موقع سال یا دانش آموزی منتظر بودم که مشغول خریداری و چک کردن وسایلش برای اول مهر بود،یا دانشجویی بودم که ترمش رو ابتدا کرده،یا در حال گذراندن واحد‌های خودخوان برای واپسین لحظات دانشجوییشه و یا در حال فکر کردن به اینکه هفته اول کلاس تشکیل میشه یا نه...دوران قبل از دانش آموزیم،این موقع از سال تو خونه بودم ولی چیزی از تاریخ سر در نمیاوردم که...تا الانالان بعد از کلی سال دوباره این موقع از سال خونه ام و زمان آینده تولدمه.به جایی رسیدم که دوست ندارم

برچسب: نویسنده: آرمان جلالی تاريخ: دوشنبه 20 مهر 1405 ساعت: 16:13

بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین به این ربع قرن عمرم که فکر می‌کنم،خیلی اتفاقا افتاد.خیلی اشتباها کردم.گاهی هم راه درست رو رفتم ولی کی تعیین می‌کنه درست و غلط چیه؟حتی اشتباهامم در لحظه درست بنظر می رسیدن.شاید تجربه ی ناشی از همون اشتباها اگر نبود،انتخاب های درست اتفاق نمی افتادن.پشیمونی همیشه بنظرم بدترین حس دنیا بوده و هست.منم پشیمونی هایی دارم ولی خب...ما نه فرشته ایم و نه خداییم.انسانیم و جایزالخطا.خدا خودش ببخشه.به دل بنده هاشم بندازه که ببخشن.منم خیلی وقتا خواستم که ببخشم.گاهی تونستم.گاهی

برچسب: نویسنده: آرمان جلالی تاريخ: دوشنبه 20 مهر 1405 ساعت: 16:13

صفحه بندی